مرا پیدا کن
|
|
مرا پیدا کن .... گم شده ام میان وهم و هم همه
میان تکرار و تکرر
میان انکار و اصرار
میان شک و یقین
میان تو و خودم .....
پیدایم کن تا دور نشده ام
زورق احساسم را موجهایی این سو و آن سو میبرند
طوفان که بیاید نه زورق میماند و نه من ....
و تو که همچنان پیدا و پنهان بودنت را خودت هم نمی فهمی....
دستت را نمی توانی دراز کنی طناب که داری ....
فرق میان تو و من در همین لحظه و غفلتی است که ممکنست بکنی !
|
|
|
|
سر خوردن دل
|
|
یادت میادش اون روز برفی ؟
دل من سر خورد وقتی که رفتی!
اینو برای تو نوشتم یادت میاد کی بود؟
بیاد بیاور اون روز که برفا دونه دونه پر گرفته بودند و میخواستن "زمینی" بشن من و تو در آغوش هم "هوایی" شده بودیم !
میخواسیتم هوایی باشیم تا از چش حسود و نگاه بغض آلود زمینی ها دور شیم .
میخواستیم تا آنجا بالا بریم که دیگر هوای زمینی ها برای نفس کشیدن وجود نداشته باشد و فقط با هوای نفسهای همدیگه زنده باشیم !
خوبه به یادت بیاری تو اون حال و هوا در حالیکه همه جا یخ بسته بود رقص بخار نفسای تو دیدن دیدنی ترین صحنه فرا رویمان بود .
ادامه مطلب |
|
|
|
آرزوی دیدنت
|
|
چگونه می توانم تو را بشناسم وقتی که از بن واژه ی تو سر در نمی آورم
با ابر که می آیی قرابتت با باران را حدس میزنم و چون بوی گل میدهی گلستانی میشوی قرار با تو معنا میشود و بی قراری در نبودنت شعله میکشد ومن که همیشه بیقرار توام باید در شعله اش بسوزم !
بر چه اساسی معماری نگاهت را حدس بزنم وقتی خطوط گرد و راست افق نگاهت در قالب و کادر اندیشه عقیم من معنا نشده اند! و خطای ساختاریشان تضاد فضاها را ترسیم میکند و قرینه ها را بی تکرار به چالش میکشاند! دمای بدنم را به حساب کدام اشتباه محاسباتی بگذارم که وقتی نام تو را میشنوم به یکباره سیر صعودی منحنیش همه را انگشت به دهان میگذارد!
ساز ناکوک احساسم را چگونه و با کدام قائده و قانون و گوشه و دستگاه مقایسه کنم که تا تو هستی شور و نوایش همگان را به وجد میاورد و چون میروی بیداداش به شوشتر و اصفهان و حجاز میرسد!
ادامه مطلب |
|
|
|
عاشقانه برای تو
|
|
راستی نامت چه بود؟
نام شناسنامه ایت نه، آن نام که پدرو مادرت و شاید هم دایی و عمه ات ناخواسته و بدون توجه به نظرت برایت انتخاب کرده اند را نمی گویم!
آن نام را میگویم که حروفش تک تک، تجلی فکر و اندیشه ناب تواند و بلندای سرو قامتت را به بر پهنه کوهپایه های احساست به سیما کشیده است !
همان که نشان از زلال چشمه ساران نگاهت دارد و دستانت را پربار ترو غنی تر می نمایاند. من عادت دارم نام واقعیت را اینگونه بشناسم !

یک روز گفتی دنیا گفتم کم است و تو زیادی!
یک روز دیگر گفتی عسل گفتم تو هم قندی هم عسل!
دیروز گفتی خدا گفتم بر ملک دل من آری بخدا ،کفر اگر نباشد خدایی !
امروز هم که نگفتی نامت چیست؟
ادامه مطلب |
|
|
|